السيد موسى الشبيري الزنجاني
6742
كتاب النكاح ( فارسى )
علاقه پيدا كند . الان سنىها به أبو بكر و عمر علاقه دارند ، چون بعضى از امور مورد علاقه خودشان را بر ايشان منطبق مىبينند ، لذا علاقه پيدا كردهاند نه اينكه بگوييم خيال مىكنند علاقه دارند ، بلكه واقعاً علاقه دارند چون معيار وجود علاقه ، واقع آن خصوصيتى كه ابتدائاً مورد علاقه است نمىباشد بلكه اگر صرفاً آن خصوصيت مورد علاقه ابتدايى را منطبق بر يك شيئى بدانند ، محبت مىآيد . به واسطه علم گاهى يقين مىآيد مثلًا يقين پيدا مىكند كه زيد عادل است . چون يك ضوابطى را شخص در نظر گرفته و آن ضوابط را منطبق بر زيد مىبيند ، لذا به عدالت زيد يقين پيدا مىكند . نمىشود گفت يقين به عدالت زيد ندارد ، يقين داشتن دائر مدار واقع نيست . چون آن ضوابط را با اين شخص منطبق ديده ، يقين به عدالت پيدا كرده است . اينطور نيست كه چون واقعاً زيد منطبق با آن ضوابط نيست بگوييم يقين به عدالت زيد ندارد . عكس علاقه و محبت هم همينطور است . اتباع معاويه واقعاً دشمن امير المؤمنين عليه السلام بودند . چون بر اساس تبليغاتى كه معاويه كرده بود ، چيزى را كه معيار براى بغض بوده را منطبق بر امير المؤمنين عليه السلام مىدانستند و چيزى را كه معيار محبت بوده ، منطبق با معاويه مىدانستند لذا اهل شام معاويه را دوست مىداشتند و به امير المؤمنين عليه السلام بغض داشتند . بنابراين نفس عقيده ، هم در قطع و هم در حب و رضا و بغض دخالت دارد . حال ايشان در مورد معاملاتى كه يكى از عوضين ، فاقد يك صفتى است كه مورد عنايت طرف بوده است ، مىگويند رضايت بالفعل در مورد اين معامله حاصل است منتها كراهت شأنى و تعليقى دارد ، يعنى اگر مىفهميد اين عبد كتابت ندارد ، حاضر به چنين معاملهاى نبود و چون حالا نفهميده ، قهراً راضى شده است . چون معيار عبارت از اين است كه اعتقاد منشأ مىشود تا حب و علاقه و رضايت